نشان به آن نشانه ای

 

 


 

 

نشان به آن نشانه ای که از تو یادگار است

همین دل آن نشانه ای که از تو ماندگار است

 

تو زیوری به آسمان و زر حقیر گشته است

چه گویم از ستایشی که لب صغیر گشته است

 

شکوه جلوه زمین و آسمان من تویی

بخواهم این و آن که آن همین و آن همان تویی

 

سکوت می کنم شبی که دل به تب طلب کند

تو را که این خیال من شبم پر از طرب کند

 

بگاه شب که دست من به سوی تو دراز است

گرفتن خیال دست تو ،  بسان راز است

 

هوای هر هوس تویی به هر نظر که می کنم

و مقصدی برای هر رهی گذر که می کنم

 

تمام عمر من کنون به لحظه ای سپر شده

و دیگری نمانده تا که سوی تو به پر شده

 

تو را امید بسته ام ندیده ام که رد کنی

به راه قرب ات خدا ندیده ام که سد کنی

 

 


 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *